بازی با اخلاق در «سقوط»

رمان «سقوط» اثر آلبر کامو، با روایتی تک‌گویی‌محور و نگاهی تند به مفاهیمی چون گناه، داوری و اخلاق فردی، از جمله آثار فلسفی ماندگار ادبیات جهان است که نسخه‌های الکترونیکی و صوتی آن با ترجمه‌ها و اجراهای متنوع در فیدیبو در دسترس مخاطبان قرار دارد.

به گزارش صدای بورس، «من هرگز شب از روی پل نمی‌گذرم. این نتیجه‌ عهدی است که با خود بسته‌ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. و آنوقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب می‌اندازید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می‌شوید! یا او را به حال خود وا می‌گذارید، و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.»

در «سقوط»، آلبر کامو کاری می‌کند که کمتر نویسنده‌ای جراتش را دارد: او خواننده را نه به دل یک داستان، بلکه به دل یک موقعیت اخلاقی پرتاب می‌کند. از همان صفحات اول روشن است که این کتاب قرار نیست با ما مهربان باشد. مردی در آمستردام، در فضایی نیمه‌تاریک و بی‌قرار، شروع به حرف زدن می‌کند؛ بی‌آن‌که طرف مقابلش را بشناسیم و بی‌آن‌که پاسخی از او بشنویم. این سکوت طرف مقابل، که تا پایان کتاب حفظ می‌شود، تصادفی نیست. کامو از همان ابتدا جای خواننده را مشخص می‌کند: ما شنونده‌ایم، و دیر یا زود متوجه می‌شویم که این شنیدن، بی‌هزینه نخواهد بود. «سقوط» نه داستانی برای همذات‌پنداری آسان است و نه متنی برای تندخوانی و سرگرمی؛ کتابی است که آرام‌آرام خواننده را وارد بازی داوری، گناه و خودفریبی می‌کند.

راوی کتاب، ژان‌باتیست کلمانس، وکیل سابق فرانسوی است؛ مردی تحصیل‌کرده، خوش‌زبان و موفق که زمانی در مرکز توجه اجتماعی قرار داشته است. او از زندگی گذشته‌اش با نوعی رضایت کنترل‌شده حرف می‌زند: از دفاع از مظلومان، از پرهیز از خشونت، از لذتی که از درست‌بودن می‌برده است. کامو عمدا وقت می‌گذارد تا این تصویر را بسازد، چون اگر کلمانس از ابتدا شخصیتی منفور یا مسئله‌دار بود، تاثیر کتاب از بین می‌رفت. «سقوط» درباره‌ انسانی است که در ظاهر، همه‌چیز را درست انجام داده است. مسئله از جایی شروع می‌شود که این خوب بودن و «درست انجام دادن» به عادت، نمایش و نهایتا ابزار تبدیل می‌شود.

روایت کتاب خطی نیست و این انتخاب، کاملا آگاهانه است. کلمانس مدام بین گذشته و حال حرکت می‌کند، اما این رفت‌وآمدها بی‌نظم یا شلخته نیستند. هر بازگشت به گذشته، توضیحی است برای وضعیت اکنون او؛ و هر اشاره به حال، نشانه‌ای است از چیزی که در گذشته حل‌نشده باقی مانده است. خواننده‌ای که کتاب را با دقت دنبال کند، متوجه می‌شود که کامو چطور اطلاعات را قطره‌چکانی می‌دهد و اجازه نمی‌دهد معنا یک‌باره شکل بگیرد. «سقوط» رمانی است که به خوانش فعال نیاز دارد؛ اگر حواس‌تان نباشد، خیلی چیزها را از دست می‌دهید.

انتخاب آمستردام به‌عنوان محل روایت، یکی از جزئیات مهم کتاب است که نشان می‌دهد کامو چقدر به فضا فکر کرده است. شهری با زمین‌های پایین‌تر از سطح دریا، با کانال‌هایی دایره‌ای و مه‌گرفته، که حس سرگردانی و تکرار را تشدید می‌کند. کلمانس دیگر در پاریس روشن و پرزرق‌وبرق نیست؛ او حالا در شهری زندگی می‌کند که از نظر جغرافیایی «پایین» است و این پایین بودن، به‌وضوح بار معنایی دارد. کامو با این انتخاب، وضعیت اخلاقی و روانی شخصیتش را بدون توضیح مستقیم به خواننده منتقل می‌کند.

مسئله‌ محوری «سقوط» گناه است، اما نه گناه به معنای سنتی یا مذهبی آن. کامو علاقه‌ای به گناهان بزرگ و دراماتیک ندارد. او به سراغ لحظه‌های کوچک می‌رود؛ لحظه‌هایی که شاید در زندگی روزمره از کنارشان بی‌تفاوت عبور کنیم. گناه در این کتاب، آگاهی از شکاف میان تصویر ذهنی و واقعیت رفتاری است. کلمانس به‌خوبی می‌داند که همیشه آن انسانی نبوده که دوست داشته به نظر برسد، اما مسئله این است که او با این آگاهی چه می‌کند. پاسخ کامو تلخ است: او از اعتراف استفاده می‌کند، نه برای پذیرش مسئولیت، بلکه برای بازتعریف موقعیت قدرت.

کلمانس خودش را «قاضی-توبه‌کار» می‌نامد و این یکی از کلیدواژه‌های اساسی کتاب است. او اعتراف می‌کند، اما هر اعترافش طوری بیان می‌شود که شنونده را هم درگیر کند. گویی می‌خواهد بگوید: «من گناهکارم، اما تو هم هستی.» در این‌جا اعتراف به جای آن‌که راه رهایی باشد، تبدیل به ابزار هم‌سطح‌سازی می‌شود؛ همه مقصریم، پس هیچ‌کس بر دیگری برتری ندارد. این نگاه، یکی از تیزترین نقدهای کامو به اخلاق مدرن است؛ اخلاقی که به‌جای تغییر رفتار، بیشتر به توزیع احساس گناه علاقه دارد.

کد خبر 544165

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 + 0 =