یک کارشناس ارشد بازارهای مالی با تأکید بر اینکه توسعه بورس و هدایت سرمایه‌ها به سمت بخش مولد، بستر اشتغال و مهار بحران‌هاست، تأکید کرد: نباید یک خانواده عادی برای حفظ بقای مالی خود مدام درگیر تحلیل نوسانات دلار و طلا باشد؛ اصلاح پایدار اقتصاد مستلزم تصمیم‌گیری یکپارچه، پرهیز از جزیره‌ای عمل کردن و بازگرداندن امید به چرخه تولید است.

به گزارش صدای بورس، یک کارشناس ارشد بازارهای مالی با تأکید بر اینکه توسعه بورس و هدایت سرمایه‌ها به سمت بخش مولد، بستر اشتغال و مهار بحران‌هاست، تأکید کرد: نباید یک خانواده عادی برای حفظ بقای مالی خود مدام درگیر تحلیل نوسانات دلار و طلا باشد؛ اصلاح پایدار اقتصاد مستلزم تصمیم‌گیری یکپارچه، پرهیز از جزیره‌ای عمل کردن و بازگرداندن امید به چرخه تولید است.

گفت‌وگوی با مجید عبدالحمیدی، کارشناس و فعال بازارهای مالی و سرمایه؛

آقای عبدالحمیدی، با توجه به رشد نرخ ارز و تورم در سال‌های اخیر، این شرایط چه اثری بر زندگی مردم گذاشته و آیا بازار سرمایه می‌تواند بخشی از این فشار را جبران کند؟

به نظرم قبل از هر چیز باید یک تفکیک مهم انجام بدهیم. وقتی درباره تورم، افزایش نرخ ارز و کاهش قدرت خرید صحبت می‌کنیم، این به هیچ عنوان به معنای نگاه منفی به بازار سرمایه نیست.

اتفاقاً من به‌عنوان کسی که سال‌ها در بازارهای مالی و بورس فعالیت کرده‌ام، معتقدم توسعه درست بازار سرمایه یکی از اتفاقات مثبت و ضروری برای اقتصاد کشور است.

وقتی سرمایه مردم به سمت شرکت‌های واقعی، تولیدی و مولد می‌رود، این سرمایه فقط یک عدد روی تابلوی بورس نیست. پشت آن کارخانه وجود دارد، تولید وجود دارد، توسعه وجود دارد، اشتغال وجود دارد و هزاران نفر در همین شرکت‌ها کار می‌کنند و با حقوق و درآمدی که از آنجا می‌گیرند، زندگی و سفره خانواده‌شان را اداره می‌کنند.

بازار سرمایه اگر درست هدایت شود، می‌تواند پول را از مسیرهای غیرمولد به سمت تولید ببرد، به شرکت‌ها برای توسعه کمک کند، اشتغال را حفظ کند و حتی به رشد اقتصادی کشور کمک کند.

بنابراین من اساساً بورس را بخشی از راه‌حل می‌دانم، نه بخشی از مشکل.

اما موضوعی که من درباره آن صحبت می‌کنم، فراتر از بورس است.

مسئله این است که تورم شدید و رشد پی‌درپی قیمت‌ها فقط ارزش پول مردم را کاهش نداده؛ به نظرم آرام‌آرام شکل زندگی و حتی جنس آرزوهای خیلی از مردم را هم تغییر داده است.

منظورتان از تغییر جنس آرزوها چیست؟

اگر کمی به چند سال قبل برگردیم، خیلی از خواسته‌هایی که امروز شاید برای بعضی خانواده‌ها تبدیل به آرزو شده، آن زمان بخشی از یک زندگی معمولی محسوب می‌شد.

یک خانواده فکر می‌کرد چند سال کار می‌کند و بعد خانه بهتری می‌خرد.

یکی می‌گفت دو سه سال دیگر ماشینم را عوض می‌کنم.

یک پدر یا مادر برنامه داشت هر سال یا هر چند سال یک‌بار بچه‌هایش را به یک سفر خوب ببرد.

یک زوج جوان برای خرید خانه، تشکیل خانواده، بچه‌دار شدن یا حتی یک سفر خارجی برنامه‌ریزی می‌کردند.

این‌ها آرزوهای عجیب و دور از ذهنی نبود.

ولی اتفاقی که تورم طولانی‌مدت ایجاد می‌کند این است که آدم یک‌دفعه با آرزوهایش خداحافظی نمی‌کند؛ این خداحافظی خیلی آرام اتفاق می‌افتد.

اول می‌گوید امسال سفر نمی‌رویم، سال بعد می‌رویم.

سال بعد می‌گوید فعلاً ماشین را عوض نمی‌کنیم.

بعد می‌گوید فعلاً خانه خریدن سخت است، چند سال صبر می‌کنیم.

بعد چند سال می‌گذرد و یک روز می‌بیند اصلاً دیگر درباره آن خانه، آن ماشین یا آن سفر حرف هم نمی‌زند.

این قسمت ماجرا به نظرم خیلی تلخ است.

چون آدم گاهی فقط چیزی را از دست نمی‌دهد؛
گاهی آن‌قدر از آن دور می‌شود که برای اینکه کمتر اذیت شود، کم‌کم سعی می‌کند اصلاً به آن فکر نکند.

یعنی معتقدید تورم می‌تواند روی امید اجتماعی هم اثر بگذارد؟

قطعاً.گاهی خوب است هرکدام از ما یک لحظه با خودمان خلوت کنیم و از خودمان بپرسیم:

پنج یا ده سال قبل چه آرزوهایی داشتیم؟

چندتای آن‌ها هنوز در لیست آرزوهایمان هستند؟

و چندتایشان را نه به این دلیل که دیگر دوستشان نداریم، بلکه فقط به این دلیل که احساس کردیم دست‌نیافتنی شده‌اند، آرام‌آرام حذف کرده‌ایم؟

شاید یک نفر همیشه دوست داشته خانه‌ای برای خودش داشته باشد و امروز دیگر حتی درباره خرید خانه فکر نکند.

شاید کسی همیشه دوست داشته ماشین بهتری سوار شود و حالا فقط دعا کند ماشین فعلی‌اش خرج سنگینی روی دستش نگذارد.

شاید خانواده‌ای همیشه دوست داشته بخشی از زیبایی‌های دنیا را کنار هم ببیند، سفر کند، خاطره بسازد و چند روز از فشار زندگی فاصله بگیرد؛ اما امروز سفر از اولین چیزهایی باشد که از سبد زندگی‌شان حذف شده است.

شاید پدری زمانی آرزو داشته برای فرزندش امکاناتی فراهم کند که خودش در کودکی نداشته، اما امروز تمام تلاشش این باشد که فقط نیازهای معمول او را تأمین کند.

این تغییرات شاید در هیچ شاخص اقتصادی به‌طور کامل دیده نشود.

ما در اقتصاد از تورم، رشد نقدینگی، نرخ ارز، شاخص بورس و قدرت خرید حرف می‌زنیم؛ اما پشت همه این اعداد، آدم‌هایی هستند که زندگی می‌کنند، پدرند، مادرند، فرزند دارند، عاشق می‌شوند، امید دارند و برای آینده‌شان تصویر می‌سازند.

وقتی آن تصویر آینده هر سال کوچک‌تر شود، دیگر فقط با یک مسئله اقتصادی روبه‌رو نیستیم.

بعضی‌ها می‌گویند مردم می‌توانند از طریق سرمایه‌گذاری، به‌ویژه در بورس، خودشان را در برابر تورم محافظت کنند. این حرف چقدر درست است؟

اصل حرف درست است.

سرمایه‌گذاری یکی از مهم‌ترین ابزارهایی است که می‌تواند به حفظ ارزش دارایی کمک کند و بازار سرمایه هم یکی از بهترین ظرفیت‌های کشور برای این موضوع است.

حتی از دید من، سرمایه‌گذاری در بورس یک مزیت مهم دیگر هم دارد؛ سرمایه وقتی وارد شرکت‌های مولد می‌شود، فقط برای سرمایه‌گذار بازده ایجاد نمی‌کند، بلکه به چرخه اقتصاد کشور هم کمک می‌کند.

به همین دلیل من همیشه معتقدم فرهنگ سرمایه‌گذاری درست باید در جامعه توسعه پیدا کند.

اما نباید مسئله را بیش از حد ساده کنیم.

اینکه بگوییم هرکسی پولش را وارد بورس کند و تمام فشار تورم را جبران کند، نگاه واقع‌بینانه‌ای نیست.

بازده گرفتن مستمر از بازار نیاز به دانش، تجربه، صبر، تحلیل، مدیریت ریسک و تصمیم‌گیری درست دارد. حتی فعالان حرفه‌ای بازار هم همیشه در همه مقاطع بهترین بازده را نمی‌گیرند.

ضمن اینکه یک خانواده معمولی اساساً نباید برای حفظ یک زندگی معمولی مجبور باشد هر روز نرخ دلار، طلا، بورس، مسکن و تورم را تحلیل کند.

آدم باید بتواند کار کند، تخصص داشته باشد، درآمد کسب کند، پس‌انداز کند و احساس کند با گذشت زمان به اهداف زندگی‌اش نزدیک‌تر می‌شود؛ نه اینکه تمام فکرش این باشد که امروز پولم را کجا بگذارم که فقط ارزشش آب نشود.

به نظر می‌رسد شما بیشتر از افت قدرت خرید، نگران تغییر سبک زندگی مردم هستید.

دقیقاً.

کاهش قدرت خرید مهم است، اما آن چیزی که من را بیشتر نگران می‌کند، عادت کردن به «کمتر خواستن» است.

وقتی فشار اقتصادی ادامه‌دار می‌شود، آدم‌ها به‌مرور زندگی‌شان را کوچک‌تر می‌کنند.

اول بعضی تفریحات حذف می‌شود.

بعد سفر.

بعد تعویض ماشین.

بعد خرید خانه.

بعد شاید حتی بعضی تصمیم‌های بزرگ زندگی مثل ازدواج یا فرزندآوری عقب بیفتد.

و یک جایی ممکن است آدم به نقطه‌ای برسد که دیگر رؤیای پیشرفت نداشته باشد؛ فقط دنبال این باشد که عقب‌تر نرود.

به نظرم این خیلی خطرناک‌تر از یک عدد تورم است.

اینکه کسی هنوز کار می‌کند، هنوز زحمت می‌کشد، هنوز صبح از خواب بیدار می‌شود و برای زندگی می‌جنگد، اما در ذهنش دیگر تصویری از بهتر شدن آینده نداشته باشد.

شما به‌عنوان یک فعال اقتصادی و یک ایرانی، نسبت به آینده چه حسی دارید؟

من ناامید نیستم و فکر می‌کنم ناامیدی هم کمکی به ما نمی‌کند.

در همین چند سال اتفاقات خوب زیادی هم افتاده است؛ کارهای ارزشمندی انجام شده، پروژه‌های بزرگی شکل گرفته، شرکت‌ها توسعه پیدا کرده‌اند و افراد زیادی در بخش‌های مختلف کشور واقعاً زحمت کشیده‌اند.

منصفانه نیست که همه این تلاش‌ها را نادیده بگیریم.

اما در کنار آن، اتفاقات سخت و تلخی هم رقم خورده که شاید خیلی از ما در طول زندگی یا سال‌های کاری‌مان چنین شرایطی را تجربه نکرده بودیم.

فشارهای اقتصادی، جهش‌های ارزی و اتفاقات سال‌های اخیر واقعاً بخش بزرگی از جامعه را تحت فشار قرار داده است.

من مطمئنم امکان اصلاح وجود دارد.

این کشور ظرفیت کم ندارد.

ایران هم منابع دارد، هم نیروی انسانی متخصص، هم جوانان توانمند، هم شرکت‌های بزرگ، هم بازار سرمایه، هم صنعت و هم آدم‌هایی که هنوز با تمام سختی‌ها برای ساختن این کشور تلاش می‌کنند.

اما فکر می‌کنم حل مسائل بزرگ نیاز به یکدلی و هماهنگی واقعی دارد.

وقتی هر بخش از اقتصاد در یک جهت حرکت کند و تصمیم‌ها جزیره‌ای باشند، رسیدن به نتیجه خیلی سخت می‌شود.

سیاست پولی، سیاست ارزی، بودجه، تولید، تجارت، بازار سرمایه و معیشت مردم همه به هم متصل‌اند.

اگر یک دست و یک صدا و با یک هدف مشخص حرکت کنیم، من واقعاً معتقدم خیلی از این مسائل قابل حل است.

و اگر بخواهید یک جمله را به‌عنوان حرف آخر این گفت‌وگو بگویید؟

من قبل از اینکه کارشناس بازار یا فعال بورس باشم، یک ایرانی‌ام.

دوست دارم مردم کشورم وقتی سال‌ها کار می‌کنند، نتیجه زحمتشان را در زندگی‌شان ببینند.

دوست دارم یک جوان ایرانی هنوز جرأت داشته باشد آرزوی خانه داشتن کند.

یک پدر هنوز بتواند به بهتر کردن زندگی خانواده‌اش فکر کند.

یک مادر مجبور نباشد برای یک خواسته ساده فرزندش چند بار حساب و کتاب کند.

یک خانواده بتواند سفر کند، دنیا را ببیند، خاطره بسازد و احساس کند زندگی فقط پرداخت هزینه‌های ماه بعد نیست.

بعضی وقت‌ها شاید بد نباشد هرکدام از ما از خودمان بپرسیم:

«چه آرزویی داشتم که آن‌قدر از من دور شد که امروز حتی دیگر به آن فکر هم نمی‌کنم؟»

به نظرم اگر جواب این سؤال برای تعداد زیادی از مردم یک جامعه زیاد شده باشد، باید جدی به آن فکر کرد.

چون تورم فقط وقتی خطرناک نیست که ارزش پول را کم کند.

خطرناک‌ترین نقطه جایی است که آرزوها را آن‌قدر دور کند که آدم برای کمتر درد کشیدن، خودش آن‌ها را از ذهنش پاک کند.

من امیدوارم به جایی برسیم که دوباره مردم ایران بتوانند آرزوهای بزرگ‌تری داشته باشند.

نه فقط برای زنده ماندن و دوام آوردن؛
برای بهتر زندگی کردن، برای پیشرفت کردن، برای دیدن دنیا، برای ساختن آینده‌ای که وقتی به آن فکر می‌کنند، لبخند روی صورتشان بیاید.

به نظرم اقتصاد در نهایت باید به همین نقطه برسد.

اینکه مردم یک کشور حس کنند فردایشان می‌تواند از امروزشان بهتر باشد.